برای پدرم می‌نویسم

107
0

 نویسنده: ملیحه معارفوند

سلام عزیز‌ترینم

 اولین‌باره می‌خوام برات نامه بنویسم؛ میخوام از دلتنگی‌های گاه و بی‌گاهم برات بگم.

اینکه نبودنت خیلی اذیتم می‌کنه؛ جای خالیت با هیچی پر نمیشه.

 دلم می‌خواد برات چای بریزم، بیام کنارت بشینم و باهات حرف بزنم؛ اما باید به عکس داخل قاب دل خوش کنم. دلم واسه صدات تنگ شده.

 کاش یه‌بار دیگه صِدام بزنی، بگم:«بله بابا».

قربون اون نگاه مهربونت برم؛ هر وقت ناراحت بودم و گریه می‌کردم بغلم می‌کردی؛ می‌گفتی:« کی به دخترم حرف زده؟!»

 الان کجایی دختر‌تو بغل کنی، آرومش کنی؟!

 بابا! منتظر بودم از بیمارستان برگردی.

 از زیر قرآن رد شدی؛ مامان‌بزرگ گفت:« به قرآن سپردمت، سالم برگردی».

گفتی:« هر چی خدا بخواد.»

 انگار میدونستی دیگه برنمی‌گردی، خیلی زود رفتی و تنهامون گذاشتی.

 بابایی هوا داره سرد میشه؛ تو خیلی سرمایی بودی؛ همیشه کنار بخاری میشِستی.

 الان زیر اون همه خاک، سردت نمیشه؟!

 بابا جونم، وقتی میام پیشت و باهات حرف می‌زنم حالم خوب میشه؛ قربونت برم که آروم خوابیدی و به حرفام گوش میدی.

 آقا‌جون طاقت دوری‌تو نداشت، زود اومد پیشت و درد گذاشت رو دردم.

 اینکه میگن خاک سرده، فراموش میکنی و … رو اصلاً قبول ندارم.

 وقتی تو‌رو از دست دادم انگار یه تیکه از قلبم کنده شد، مثل یه زخم می‌مونه، نمیتونم فراموش کنم.

هیچ‌وقت روم نشد بهت بگم دوست دارم؛ اینجا برات می‌نویسم که خیلی دوست دارم.

 سه ساله که رفتی و من انگار همین دیروز از دستت دادم.

 برات نامه نوشتم شاید یکم از دلتنگیم کم بشه اما فایده‌ای نداشت.

 چرا این اشک‌های مزاحم نمی‌ذارن برات بنویسم…

خیلی دلتنگتم بابا

۲۴/۸/۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *