تو جزئی از سرنوشتِ محتومِ من بودی و من بی‌اراده انتخابت کرده بودم

67
0

فرستنده: سیده محدثه حسینی

گیرنده: دنیا

تاریخ نگارش: ۲۷/۸/۱۴۰۲

بنام خدا

《تو جزئی از سرنوشتِ محتومِ من بودی و من بی‌اراده انتخابت کرده بودم…》

حرف زدن با تو کمی برایم غریب و گُنگ است؛ اما میخاهم مخاطب نامه‌ام شوی و بدون تکلف و گزافه گویی، بدون تعارف و من بمیرم و تو بمیری، برایت بنویسم!

مرا ببخش اگر بی هیچ ملاحظه‌ای، از خوب و بَدَت، عُریان و بی‌پروا مینویسم!

وقتی برای اولین بار دیدَمَت؛ آنقدر برایم غریب و بزرگ و ترسناک بودی که از وحشتِ دیدنت از عمقِ جانم گریه میکردم!

“تو جزئی از سرنوشت محتومِ من بودی و من بی‌اراده انتخابت کرده بودم”

کمی که گذشت، ترسم ریخت و برایم آشنا شدی…

آنقدر چشمهایم تو را دید و گوشهایم تو را شنید که نفسهایم با تو گره خورد و وجودم با تو انس گرفت!

حالا دیگر آنقدر میخاستَمَت که حتی فکر‌کردن به لحظه‌ای نبودنت، یا ذره‌ای از دست دادنت، هراس در دلم می‌انداخت و پریشانم می‌کرد!

تو اما با من یکرنگ نبودی…! گاه گرم و شیرین مرا درآغوش گرفتی و نوازشم کردی و گاه چون مادرانِ سنگدل قدم تند کردی و رفتی و هر‌چه منِ نوپا به دنبالت دویدم و صدایت کردم که شاید کمی آهسته‌تر بروی یا لحظه‌ای دِرنگ کنی که شاید به قدمهایت برسم؛ تو اما لحظه‌ای سر برنَگرداندی و بی‌مهابا راه خود را رفتی و ندیدی مرا که دویدم و زمین خوردم و زخمی شدم که شاید به تو برسم اما، جا ماندم از تو…!

حالا ولی دیگر به دنبالت نمی‌دَوَم…!

دیگر دلخوش به مهربانی و رنجور از سنگدلی‌ات نمی‌شوم…!

حالا دیگر فقط به دنبال “خودم” میگردم…!

در میان به‌هم‌ریختگی‌هایِ تو، گُمَش کرده ام…!

همین که پیدایش کنم، میزَنَمَش زیر بغل و بی خداحافظی برای همیشه ترکت می­کنم…!

می‌دانم آنقدر بی‌رحمی که داغِ فراقِ من، نه قدم هایت را آهسته می‌کند و نه لحظه‌ای از شبت را طولانی‌تر…! تو همچنان سرخوش و سرمست می­روی و لحظه‌ای به فراق من غمگین نخواهی شد…!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *