مقالهی مبنا: کیتی وایت، «شاهکار آزارندهای که هرگز قرار نبود ببینیم»، آرتنت نیوز، ۳۰ اکتبر ۲۰۲۵. مشاهدهی مقالهی اصلی
فرانسیسکو گویا در اوایل دههی ۱۸۲۰، ساتورن فرزندش را میبلعد را روی دیوار ویلای خود در حاشیهی مادرید نقاشی کرد. این تصویر هولناک و رازآلود هنوز هم ذهن تاریخنگاران هنر را به خود مشغول کرده است.
شناسنامهی اثر
- عنوان اصلی: Saturno devorando a su hijo (Saturn Devouring His Son)
- نقاش: فرانسیسکو خوسه دو گویا ای لوسیِنتس
- تاریخ خلق: حدود ۱۸۱۹ تا ۱۸۲۳
- تکنیک: رنگروغن (در اصل دیوارنگاره، منتقلشده به بوم)
- ابعاد: ۱۴۳٫۵ × ۸۱٫۴ سانتیمتر
- محل نگهداری: موزهی ملی پرادو، مادرید

آزارندهترین نقاشی تاریخ هنر غرب؟
مردی برهنه و خمیده، با چشمانی از حدقه بیرونزده، به روبهرو خیره شده و دندانهایش را در بدن فرزندش فرو برده است. پیکر بیجان قربانی در برابر پسزمینهی تاریک، سفید و درخشان به نظر میرسد و در دستان غولآسای مرد به کوچکی عروسکی است. ساتورن بدن را چنان محکم میفشارد که بند انگشتانش سفید شده و خون روشن از میان انگشتانش جاری است.
این اثر که گویا آن را حدود سالهای ۱۸۱۹ تا ۱۸۲۳ آفرید، امروز با نام ساتورن فرزندش را میبلعد شناخته میشود و یکی از مشهورترین آثار موزهی پرادو است. شاید بتوان آن را یکی از تکاندهندهترین نقاشیهای هنر غرب دانست: تصویری که هم آشفتگی روانی ساتورن را پیش چشم میگذارد و هم خشونت جسمانی صحنه را بیپرده نشان میدهد.
اسطورهی کرونوس

این صحنه را معمولا برگرفته از یکی از اسطورههای یونان و روم باستان میدانند. دربارهی کرونوس، که رومیان او را ساتورن مینامیدند، پیشگویی شده بود که یکی از فرزندانش او را از قدرت برکنار خواهد کرد؛ همانگونه که خود او پیشتر به خواست مادرش گایا علیه پدرش شوریده بود.
کرونوس از ترس آنکه قدرتش را از دست بدهد، هر فرزندی را که به دنیا میآمد میبلعید. سرانجام همسرش رئا او را فریب داد: به جای نوزاد، سنگی را در پارچه پیچید و به کرونوس داد و به این ترتیب زئوس را نجات داد. زئوس بعدها پدرش را شکست داد و پیشگویی به حقیقت پیوست.
ممکن است گویا پدری را نشان داده باشد که ترس از دست دادن قدرت، او را به کشتن فرزندش واداشته است؛ بااینحال نمیتوان با اطمینان گفت که منظور نقاش دقیقا همین بوده. گویا نه نامی برای این اثر ثبت کرد و نه توضیحی دربارهی آن نوشت. این نقاشی برای نمایش عمومی ساخته نشده بود و در زمان زندگی او کسی قرار نبود آن را ببیند.
ویلای مرد ناشنوا
این نقاشی یکی از چهارده اثری است که امروز به نقاشیهای سیاه شناخته میشوند و گویا آنها را روی دیوارهای کینتا دل سوردو کشید؛ ملکی روستایی که در ۱۸۱۹، هفت سال پس از مرگ همسرش خوزفا بایو، به آن نقل مکان کرد.
گویا این خانه را، که نامش به معنای «ویلای مرد ناشنوا» است، در حاشیهی مادرید خرید. او در آن زمان بیش از هفتاد سال داشت و بر اثر بیماری سختی که در سال ۱۷۹۳ پشت سر گذاشته بود، شنوایی خود را از دست داده بود. بااینحال نام خانه به گویا اشاره نداشت؛ مالک پیشین آن نیز ناشنوا بود و ملک از همان زمان به این نام شناخته میشد.
برخی تاریخنگاران معتقدند گویا، که گرایشهای آزادیخواهانه داشت، برای دور شدن از فضای سرکوبگر دربار فرناندو هفتم به این خانه پناه برد. او سرانجام در سال ۱۸۲۴ و در پی ناآرامیهای سیاسی، اسپانیا را ترک کرد و در بوردو ساکن شد.

گویا در اوایل دههی ۱۸۲۰ مجموعهای از تصاویر تیره و ناآرام را بر دیوارهای این خانه کشید؛ آثاری که بعدها نقاشیهای سیاه نام گرفتند. انگیزهی او روشن نیست. بررسیها نشان میدهد که این تصاویر روی نقاشیهای روستایی و آرامتری اجرا شدند که پیشتر دیوارها را تزیین میکردند. گویا آن منظرههای دلپذیر را پوشاند و به جای آنها صحنههایی تلخ از پیری، مرگ و خشونت آفرید؛ صحنههایی با رنگهای تیره و خاموش.
راهی که به پرادو رسید
این آثار تا سالها پس از مرگ گویا در ۱۸۲۸ برای عموم ناشناخته ماندند. بارون امیل د ارلانژه در سال ۱۸۷۳ کینتا دل سوردو را خرید و دستور داد دیوارنگارهها را از دیوار جدا و به بوم منتقل کنند. این فرایند به نقاشیها آسیب زد؛ عکسهایی که پیش از انتقال گرفته شدهاند، جزئیاتی را نشان میدهند که امروز دیگر دیده نمیشوند. بارون سپس مجموعه را به دولت اسپانیا بخشید و آثار در سال ۱۸۸۹ به موزهی پرادو راه یافتند.

امروز هزاران نفر هر روز از پرادو دیدن میکنند؛ شمار بازدیدکنندگان موزه در سال ۲۰۲۴ از ۳٫۴ میلیون نفر گذشت. ساتورن فرزندش را میبلعد نیز به تصویری شناختهشده در فرهنگ عمومی تبدیل شده و بارها، از میمهای اینترنتی تا مجموعهی سیمپسونها، بازآفرینی شده است. بااینهمه معنای نقاشی همچنان قطعی نیست. سه برداشت زیر راههای متفاوتی برای فهم آن پیش روی ما میگذارند.
تفسیر یک: چهرهی زشت قدرت
دلایل محکمی وجود دارد که این تصویر را همان روایت اسطورهای ساتورن بدانیم. گویا بیش از بیست سال پیش از خلق نقاشی سیاه، حدود سال ۱۷۹۷، همین موضوع را با گچ قرمز طراحی کرده بود. در آن طرح، ساتورن پشت میز نشسته، پای یکی از پسرانش را به دهان گرفته و پسر دیگری را برای خوردن در دست نگه داشته است. لحن طراحی با وجود خشونتش، مضحک و گروتسک است: ساتورن با رضایتی شرورانه مشغول خوردن است.

گویا احتمالا نقاشی ساتورن اثر پیتر پاول روبنس را نیز میشناخت. روبنس این اثر را در سال ۱۶۳۶ برای فیلیپ چهارم اسپانیا آفرید و آن هم اکنون در پرادو نگهداری میشود. در نسخهی روبنس، ساتورن بدن نوزاد را گاز میگیرد، نه اینکه او را یکباره ببلعد. گویا این جزئیات خونین را حفظ کرد، اما صحنهی خود را بسیار هولناکتر ساخت.
در نقاشی گویا، ساتورن دیگر خدایی نیست که با حسابگری برای حفظ فرمانروایی خود نقشه بکشد. او به مردی وحشتزده و ازخودبیخود تبدیل شده که برای نگه داشتن قدرت، فرزندش را میدرد. حالت چهرهاش نشان میدهد که انگار خود او نیز زشتی و بیهودگی کاری را که انجام میدهد میفهمد، اما نمیتواند از آن دست بکشد.
گویا برای القای این حالت، هر نشانهای از مکان را حذف کرده است. پیکرهی برهنه و خمیدهی ساتورن از دل تاریکی بیرون میآید. بدن او در آن واحد نیرومند، منقبض و شکننده به نظر میرسد؛ نه خدایی آسمانی، بلکه موجودی گرفتار در تاریکی.
نگاه مستقیم ساتورن، حس درماندگی را تشدید میکند؛ گویی میداند به چه هیولایی تبدیل شده است. اگر چشم چپ او را بپوشانیم، سفیدی چشم راست و هراس نهفته در آن آشکارتر میشود. این پدر هنگام نابود کردن فرزندش، انسانیت خود را نیز از میان میبرد.
قدرتی که جوانی اسپانیا را میخورد
گویا با وجود موفقیت حرفهای، دههها جنگ و آشوب سیاسی را به چشم دید و این تجربهها رد عمیقی بر آثارش گذاشتند؛ از چاپ مشهور خواب عقل هیولا میزاید در سال ۱۷۹۹ تا سوم ماه مه ۱۸۰۸، تصویر فراموشنشدنی اعدام مبارزان اسپانیایی به دست سربازان فرانسوی.
بسیاری از تاریخنگاران معتقدند ویرانی جنگ اسپانیا و فرانسه، گویا را از سیاست سرخورده کرده بود. بر پایهی این خوانش، ساتورن نماد حاکمانی است که برای ماندن در قدرت، نسل جوان کشور خود را قربانی میکنند.
تفسیر دو: اضطرابهای خود گویا
ساتورن در اسطورهها با زمان نیز پیوند داشت و اغلب به شکل پیرمردی سالخورده تصویر میشد. ازاینرو شاید گویا، که خود در دههی هشتم زندگی بود، ترس از مرگ و فرسودگی انسان در گذر زمان را در این پیکره منعکس کرده باشد.
طرفداران این تفسیر یادآوری میکنند که قربانی در نقاشی گویا نوزاد نیست و بدن انسانی بالغ را دارد؛ نکتهای که آن را از روایت اسطوره و نسخهی روبنس جدا میکند.
گویا در سال ۱۸۱۹ از دومین بیماری بسیار سخت زندگیاش، که شاید تب زرد بوده باشد، جان سالم به در برد. او این رویارویی با مرگ را در خودنگاره با دکتر آریتا (۱۸۲۰) ثبت کرد. در آن اثر، گویا بیمار و ناتوان است و پزشکش از او مراقبت میکند؛ در پسزمینه نیز چهرههایی شبحوار دیده میشوند. شاید انزوا و ناشنوایی در کینتا دل سوردو، او را بیش از پیش با فرسودگی بدن و نزدیک شدن مرگ روبهرو کرده بود.

پدری که میترسید
جی اسکات مورگان، نویسنده، در جستاری در سال ۱۹۹۰ با عنوان «راز ‹ساتورن› گویا» در عوض پیشنهاد میکند که این نقاشی ممکن است اضطرابهای گویا بهعنوان یک پدر را بازتاب دهد.
خوزفا بایو، همسر گویا، هفت سال پیش از نقل مکان او به این خانه درگذشته بود. آنها دستکم پنج فرزند داشتند، اما فقط خاویر به بزرگسالی رسید. مورگان یادآوری میکند که گویا در نامههایش از بارداریهای ناموفق همسرش و نگرانی برای سلامت تنها پسر بازمانده سخن گفته است. او در نامهای در سال ۱۷۸۹ نوشت: «پسری چهارساله دارم که آنقدر زیباست که مردم در خیابانهای مادرید به او نگاه میکنند. چنان بیمار بود که در تمام مدت بیماریاش گویی خودم زنده نبودم. خدا را شکر که حالا بهتر است.»
گویا امیدوار بود خاویر نیز هنرمندی برجسته شود، اما این آرزو برآورده نشد. مورگان احتمال میدهد نقاش در این تصویر به جنبهی تاریک محبت پدرانه اندیشیده باشد: اینکه تلاش افراطی برای محافظت و هدایت فرزند، گاهی میتواند استقلال و رشد او را محدود کند.
آیا خود گویا اینها را کشید؟
این خوانشهای زندگینامهای قطعی نیستند. خوان خوسه خونکهرا، تاریخنگار هنر، حتی فرضیهای بسیار جنجالیتر مطرح کرده است: به باور او شاید نقاشیهای سیاه را نه گویا، بلکه پسرش خاویر آفریده باشد.
خونکهرا به اسنادی استناد میکند که بر اساس آنها طبقهی دوم خانه پس از مرگ گویا ساخته شده است. از آنجا که شماری از نقاشیهای سیاه در طبقهی دوم قرار داشتند، او نتیجه میگیرد که انتساب آنها به گویا ممکن نیست. به نظر او، ماریانو، نوهی گویا، شاید برای افزایش ارزش آثار آنها را به پدربزرگش نسبت داده باشد.
بااینحال اسناد ساختمانی آن دوره همیشه دقیق نیستند و بیشتر پژوهشگران این فرضیه را نمیپذیرند. از نظر آنان شیوهی اجرا و مضمون این آثار با هنر گویا سازگاری دارد.
تفسیر سه: یک شوخی بیپرده؟
نقاشیهای سیاه اغلب کابوسهای هنرمندی افسرده و رنجکشیده تلقی میشوند، اما همهی پژوهشگران گویا با چنین تصویر یکبعدیای از او موافق نیستند.
مانوئلا منا، پژوهشگر گویا، در مصاحبهای با گاردین در سال ۲۰۱۹ گفت: «همهی چیزی که دربارهی این تصاویر میشنوید این است که او هنگام ساختنشان دیوانه، مالیخولیایی و بدبین بود. اما او در واقع خوشبینی با حس شوخطبعی عالی بود؛ بسیار عقلانی و تا پایان عمرش بسیار روشن در ذهنش.»
منا حتی در این صحنههای تیره نشانههایی از طنز تلخ گویا میبیند. دلیل جالبی هم برای این برداشت وجود دارد: گویا تصویر هولناک آدمخواری را بر دیوار اتاق غذاخوری خانهاش کشیده بود؛ درست در جایی که هنگام صرف غذا دیده میشد.

درست روبهروی ساتورن دیوارنگارهی دیگری بود: لا لئوکادیا یا افسونگر، پرترهای از لئوکادیا وایس، خدمتکار گویا که باور بر این است معشوقهی او بوده. او در این نقاشی لباس «ماخا»ی سوگ پوشیده و به بیرون خیره است، ایستاده در کنار چیزی که شبیه تپهای گورمانند است.
برخی پژوهشگران با توجه به انحنای باسن و لگن قربانی، بدن او را زنانه میدانند. لئوکادیا سیوپنج سال از گویا جوانتر بود و حتی احتمال دادهاند دخترش روساریو فرزند گویا بوده باشد. او در سالهای پایانی زندگی نقاش با او ماند و از او مراقبت کرد. بر پایهی برداشتی طنزآمیز، شاید گویا در ساتورن به فاصلهی سنی زیاد میان خود و لئوکادیا و پیچیدگی رابطهی آنها اشاره کرده باشد؛ هرچند این تفسیر نیز در حد فرضیه است.
منابع و اعتبار تصاویر
- Katie White, The Disturbing Masterpiece We Were Never Meant to See, Artnet News
- Jay Scott Morgan, “The Mystery of Goya’s ‘Saturn’”, 1990.
- رکورد رسمی Saturno devorando a su hijo در موزهی ملی پرادو
تصاویر این صفحه بازتولید آثار در مالکیت عمومی هستند و از ویکیمدیا کامنز و نسخهی منتشرشده در Artnet News دریافت شدهاند. اثر اصلی در موزهی ملی پرادو، مادرید نگهداری میشود.





نظرها
هنوز نظری ثبت نشده؛ نخستین نفر باشید.